تبليغاتX
دخترای شهر پریا
سلام بر خوانندگان این وبلاگ

متاسفانه فکر کنم در این وبلاگ برای مدتی طولانی گل گرفته خواهد شد.

منتظر نوشته های جدید نباشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 0:38  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

دنبال مطلب جدید نباشید من فعلا حرفی ندارم بزنم.هستم اما با سکوت.

             سایه ی شهر پریا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 17:6  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

اگر آفتاب را به نظاره بنشینی

سایه را نتوانی دید.

                         هلن کلر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 13:16  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

دوستان خوبم سلام .این منم سایه ی تنهای شهر پریا.از قصه شهر پریایی که نوشتم خوشتون اومد؟اینم قسمت دومش چون من مثل کارگردانهای سریالهای تلویزیون نیستم این قسمت قسمت آخر داستان یک شهر منه.شما رو با داستان یک شهرم تنها میذارم:

جونم براتون بگه که تو شهر پریا اصولاهمه چی خوبه و بزرگترین چیزی که در مورد شهر پریا وجود داره اینه که همه اهالی یه جورایی خوشگل و تو دل برو مهربون و خیر خواه و....هستند آنچه خوبان همه دارند اهالی شهر همه یک جا دارند!گفته بودم که بزرترین دلیل به وجود اومدن شهر پریا هم اصلا همین بود ـوجود همه جیزهای خوب یک جا در یک شهرـ.از آدمای شهر پریا حتما خیلی ها رو میشناسید:سیندرلا زیبای خفته سفید برفی و.....این همه زیبا رویان که تجسم تمایلات کمالگرایانه زیبا پسندانه (وای کی میره این همه راهو!!)ما آدما ست.آدمای شهر پریا رو و قهرمانای بی اشتباه و شخصیت های سر تا پا سفید شهر پریا امروز هم هستند و تو همین دنیای ما نفس میکشند .نیکول کیدمن رو که حتما میشناید تام کروز و براد پیت جان تراولتا و جرج کلونی اگه اسم گلزار و مهناز افشار هم کنار اینها بذاریم و هزاران نفر مثل اینها.میبینید که آدما همیشه دنبال ساختن الگوهایی هستند تجسمی از خوشبختی زیبایی ثروت و کما ل انسانی داشته باشن وشبیه اونا باشن.چند درصد مردم از شکل دماغ اندام رنگ پوست و...خودشون راضی هستند؟

دوست ندارم طولانی رف بزنم ولی در برابر تمام خوبی که از شهر پریا و مردم خوبش گفتم باید بگم نفوذ این دنیای ساختگی توی دنیای ما برامون فقط دردسر شده .من و تو فراموش کردیم آدمای شهر پریا همسایه هاشون رو درست به اندازه خواهر و برادرشون دوست دارن  ولی یادمون مونده سیندرلا زیبا بود و شاید ما به اون اندازه زیبا نباشیم و این دلیلی شده برای آه کشیدن و ناله. شهر پریا جای قشنگیه مسلما قشنگه چون رویای ما آدما قشنگه ولی برای اینکه شهری در خور انسانهای واقعی باشه همه آدمهای روی زمین رو کم داره.تو چی فکر میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 12:20  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 7:48  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

دوستان خوبم قرار بود از شهر پریا براتون بگم خوب پس اگه هنوز حوصله شنیدن قصه های پریا رو دارین با من بیاید:

((یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود....)) این شهری که تو قصه هامیگن دوره شهر ماست ولی زیر همین گنبد کبوده.فلاسفه بهش میگن اتوپیا تو میتونی بگی آرمان شهر یا مدینه فاضله جایی که همه چیز اون طوریه که همه دوست دارن .یه جور بهشت که تو مغز آدما جوونه کرده ریشه دوانیده و دیگه کسی نمیتونه منکرش بشه.این شهر به خاطر خواب کردن بچه ها تو شبای طولانی زمستون ساخته نشد برای این بود که مردم یک هدف متعالی برای زندگی در این دنیا برای تلاش دسته جعی داشته باشند شاید خودشون این طوری بهش فکر نمیکردن اینو نمیدنم.مردم شهر همیشه خوشحالند خوشحالی واقعی چیزی که تو شهر آدما نیست.چون وقتی یه نفر تو شهر پریا خوشحال میشه که مطمئن باشه از نزدیکترین کسش تا دورترین آدم شهر همه خوشحالند و هر کس به این خاطر به تمام کسانی که میشناسه کمک میکنه و در نتیجه همه به هم کمک میکنن پس همه خوشحالن اما آدما برای خوشحالی خودشون حاضرن یه کارد بذارن بیخ گلوی نزدیکتزین  عزیزشون و سر از تنش جدا کنن....

این فعلا یک قسمت کوچیک از شهر پریا ست.بازم براتون حرف دارم .پس تا بعد.....

                                                                              سایه

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 13:3  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

داشتم فکر میکردم آخه منم که تنهام حالا چی بنویسم .نمره ۲۰ کلاسو نمیخوام چطوره؟اونجایی که میگه دختر خوشگل شهر پریا اون که جاش تو قصه هاسو نمیخوام.

آخه خوب شهر پریا بزرگه .تا حالا تو یه شهر بزرگ تنها بودی؟فقط خودت نه کسی برای حرف زدن فقط یه عالمه آینه که خودتو ببینی .یه آینه هم داریم که به نوبت پیشش میرفتیم و میپرسیدیم کی از همه خوشگل تره!راستی دوست داری از شهرمون برات بگم؟منتظر پستهای بعدی ما باشید

                       با تشکر سایه:

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 10:16  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

سلام ما فعلا نصفه و نیمه هستیم از یاسی یه جورایی بی خبریم امیدواریم هر جا هست سالم و زنده باشه!هستی هم گرفتاره منم که خوابم .برای ما دعا کیاسی یه چیزی داشت که بنویسه ولی گفتم که فکر کنم الان طرفای اهرام مصر باشه در هر حال کماکان به کامنت ذاشتن ادامه بدین هنوز یکی از دخترای شهر هست
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 14:47  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

سلام ما فعلا نصفه و نیمه هستیم از یاسی یه جورایی بی خبریم امیدواریم هر جا هست سالم و زنده باشه!هستی هم گرفتاره منم که خوابم .برای ما دعا کیاسی یه چیزی داشت که بنویسه ولی گفتم که فکر کنم الان طرفای اهرام مصر باشهدر هر حال کماکان به کامنت ذاشتن ادامه بدین هنوز یکی از دخترای شهر هست
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 14:47  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 9:22  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

وقتي شب هنگام وقتي از پنجره هاي نيمه باز دلم به آسمان وجودم سرک کشيدم ديگر تو را تورا اي عزيز نيافتم.

سراسيمه با کوله باري از تشويش سراغت را از ستاره دلتنگي گرفتم اما او تورا نديده بود.هراسان خود را به مهتاب رويا ها رساندم از او پرسيدم اما بي فايده بود سراغت را از کهکشان محبت از ابرهاي پاره پاره از آتش عشق پاکمان گرفتم اما دريغ.....

خود را به سان کبوتر زخمي در بند که از فرط درد و تنهايي به خود ميپيچد و آرزوي پرکشيدن تا محراب عشق را دارد ميديم.

تا اينکه قامت آسمان دلم ترک برداشت و وجودم يکباره در هم شکست و به ويرانه اي مبدل شد آه چه ويرانه اي ؟! و به اندازه هزاران سال اندوه و غصه باريد و باريد وباريد.اما ديگر پل رنگين کمان بين قلب من و تو منتظر طلوع و جلوه نمايي نبود و آواز پرنده ي کوچک خوشبختي ما جز آه و بي وفايي نبود.

    *این متن توسط خود خود هستی نوشته شده.

     **تولد سایه رو هم تبریک میگیم!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 17:1  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

صداي پري دريايي

دوستان عزيزم سلام 

نميدانم كه چه گونه مهر و محبت شما آشنايان ناشناس را جبران كنم ولي اين نوشته را با تمام وجودم به شما فرشتگان زمين تقديم ميكنم و اميدوارم علي و مهناز خوبم ، كه به من خيلي لطف داشتند ، اين تشكر صميمانه مرا بپذيرند . 

وقتي در جزيره به موج مي نگري ، به موجي كه همچون پتك بر ساحل دريا مي كوبد ، نواي قلبت پر تلاطم تر مي شود و انگار طوفان اصلي در دل توست و نه در دريا . وقتي از روي عرشه كشتي به دريا مي نگري ، نه لبهايت بلكه چشمانت با من سخن ميگويند ، سخني از عشق ، سخني از انتظار ، انتظاري بي پايان همچون ابديت كه تو را به فراسوي آبها ميكشاند . وقتي در اعماق دريا به صدف مي نگري ، من صداقت عشق تو را ، مرواريد آن صدف مي يابم ، مرواريدي كه دست هيچكس جز پاكي آب به آن نرسيده است . وقتي در آب به خود مي نگري ، ميدانم كه نه تصوير خود ، بلكه تصوير مرا در پيچه مهربانيت مي بيني . و در آن هنگام است كه قلبت با تمامي جاني كه دارد مرا صدا مي زند و به سوي تو مي خواند تا آغوش گرمت را در برابر وجودم بگشايد ؛ ولي … ولي تو غافل شده اي ، غافل از آن كه دريا زنجيري از موج به دستانم مي بندد ؛ تا روشنايي عشقي كه در قلبت سوسو مي زند به تاريكي بگرايد و من قرباني سرسختي اين طبيعت هميشه وحشي شوم . و آنگاه كه من نااميدانه در ميان زنجيرهاي امواج دست و پا ميزنم ، مرگ مرا با لالايي از درد در بستر خود مي خواباند .

نوشته شده توسط ياسي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 5:38  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

من پری کوچکی را میشناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

مینوازد آرام آرام

پری کوچک غمگینی که

شب از یک بوسه میمیرد و

سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

                      انتخاب شعر از سایه

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1384ساعت 18:12  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

این یادداشت توسط سایه نوشته شده و من پیشاپیش هر گونه ارتباط سوژه ها با یاسی را رسما تکذیب میکنم!!!

تو شهر شلوغ پلوغ ما خیلی کم پیش میاد آدما همدیگر رو بشناسن و به هم سلام کنن ولی تو پریا همه همدیگر رو میشناسن همه به هم سلام میکنن اگه این وسط یکی از پسرای شهر پریا از یکی از دخترای شهر پریا خوشش بیاد و فکر کنه اون همون گمشده زندگیشه که پیدا شده خوب خیلی راحت میره جلو و بهش میگه.اما تو شومر پریا همه چی فرق میکنه خیلی طول میکشه تا کسی به چشمت آشنا بیاد خیلی بیشتر طول میکشه تا فکر کنی میشناسیش و بعد اگه فکر کنی اون همون گمشده زندگیته چکار میکنی؟؟؟کاری که اغلب آدما میکنن بی تفاوت از کنارش رد شدنه.نه اینکه بهش فکر نکن ولی به خودشون میگن نه حتما اشتباهه .من اشتباه کردم.امکان نداره من عاشق ش.نه عزیزم به همین سادگی که میگم امکان داره. گفتنش شجاعت میخواد که همه ندارن.فقط بگم اگه عاشقش شدی واسه این موهبت الهی ارزش قائل شو برو جلو بهش بگو پای همه چیزش هم واستا .این یعنی یه عاشق واقعی که میشه تو شهر پریا راهش داد. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 8:50  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

شنبه روز بدي بود روز بي حوصلگي

وقت خوبي که ميشد غزل تازه بگي

ظهر يکشنبه من جدول نيمه تموم

همه خونه هاش سياه توي خونه جغد شوم

صفحه کهنه يادداشتهاي من گفت دوشنبه روز ميلاد منه

اما شعر تو ميگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه

غروب سه شنبه خاکستري بود همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هي زدم از اينجا برو اما موش خورده شناسنامه من

عصر چهارشنبه من عصر خوشبخني ما

فصل پوسيدن من فصل جون سختي ما

روز پنج شنبه اومد مثل سقائک پير

رو نوکش يه چيکه آب گفت به من بگير بگير

جمعه حرف تازهاي برام نداشت هرچي بود خيلي پيشتر از اينها گفته بود

                                 انتخاب شعر از سایه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 12:54  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

عشق یعنی سوختنبا ساختن                 عشق یعنی  زندگی را باختن

عشق یعنی دیده بر در دوختن                                عشق یعنی    در فراغش سوختن

عشق یعنی انتظار و انتظار                                      عشق یعنی    هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شاعری دلسوخته                               عشق یعنی     آتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن                              عشق یعنی    خون لاله بر چمن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز                         عشق یعنی        عالمی راز و نیاز

عشق یعنی یک شقایق غرق خون                           عشق یعنی  درد و محنت در درون

عشق یعنی قطره دریا شدن                                    عشق یعنی   همچومن شیدا شدن

عشق یعنی قطعه شعر ناتمام                                    عشق یعنی   بهترین حسن ختام

 

 

                                            نوشته شده توسط هستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 12:52  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

صداي پري دريايي

اگر خواستي مرا به ياد بياري ، مرا پري دريايي زيبايي نپندار كه هر شب بر سر بالينت ميآيد و برايت لالايي از عشق ميخواند .

اگر خواستي مرا به ياد بياري ، مرا ناخداي كشتي غرق شده اي بدان تا احساساتت بر عقلت غلبه نكند .

اگر خواستي مرا به ياد بياري ، دل مرا نه همچون نسيم بلكه بمانند طوفان دريا بدان ، تا قلبت نه با يك نوا بلكه با يك غرش با من سخن بگويد .

اگر خواستي مرا به ياد بياري ، بگذاربه جاي بغض ، خشم در وجودت بال و پر بگستراند .

اگر خواستي مرا به ياد بياري ، مرا همچون سنگي سخت بياب و نه مانند يك گلبرگ .

اگر خواستي مرا به ياد بياري ، بدان كه ارتباط ما فقط در گستره صدا ميگنجد و به ياد داشته باش كه اگر ساليان دراز روي عرشه كشتي فرياد برآري ، مرا نخواهي ديد مگر با چشم دل ؛ كه اين قانوني از قوانين اخلاقي پريان درياست .

اگر توانستي تخيل خود را در اين طوفان احساسات هدايت كني من گوش شنواي تو تا ابديت خواهم بود وگرنه بهتر است تا هم اكنون كشتي را به ساحل دريا باز گرداني .

نوشته شده توسط ياسي

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 14:42  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

All things are possible to him

that believeth .

 

Mark 9:23

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 8:3  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

درد دل پسر دريا

حامد عزيز و آرش خوبم سلام

اميدوارم هر جا كه هستيد دلي همچون دريا در سينه داشته باشيد البته نه پر تلاطم بلكه آرام ؛آرام آرام آرام كه اميد و اطمينان خاطر را نويد ميدهد . و آرزو ميكنم كه وجودتان همچون نسيم، تازه و بهاري باشد . خوبان من، نوشته هاي من شايستگي تعريفهاي شما را ندارد ولي حرفهاي دلنشين شما سبب شد تا من به پيگيري اين بخش اميدوار شوم . در پايان نيز به خاطر حرفهاي اميدبخشتان از شما ياران دوستداشتني ام تشكر ميكنم .

درست است كه سالها گذشته ولي من فكر ميكنم كه اين بستگي به تو هم دارد ، بستگي به عشق وعلاقه ات و بستگي به توجه و مهرباني ات ؛ خلاصه بستگي به هر چيزي كه تو فكرش را بكني . ميدانم كه تو چيز زيادي از من نميداني ولي مطمئن باش كه بالاخره يك روز همه چيز روشن ميشود ، روشنتر از روشنايي خورشيد . ولي من مطمئنم كه من و تو مال هم هستيم ، منتهي صبر در راه عشق ، عشق را به ثمر ميرساند و آن صبر است كه عشق واقعي را نمايان ميكند و نه عجله . ميداني ! اسم من همان اسمي است كه در دلت وجود دارد ، ولي تو بايد صبر كني . حقايق به آساني بدست نمي آيد چون اين بازي ، بازي عشق است ،بازي عشق كه نه ،امتحان عشق . با صبر ، كمي صبر كن ، فقط كمي . كمي يعني فقط كمي . صبر كن ، آنوقت همه چيز درست ميشود و تو حقيقت را درمي يابي يعني هم عشق وعلاقه من نسبت به تو و هم حقيقت را . تو بايد منتظر هر دو باشي ولي همه اين چيزها فقط به من بستگي ندارد و به تو هم بستگي دارد . به هر حال اين عشق ، عشق نسبت به تو است و يك عاشق ، عشقش را به معشوقش همانطور كه او ميخواهد نشان ميدهد .

تا هميشه ادامه دارد

نوشته شده توسط ياسي

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 6:47  توسط سایه و هستی و یاسی  | 

آنها که در کوهستانهای پر برف کوهنوردی میکردند جسدی پیدا کردند که یخ زده بود شاید از هزار سال پیش همان جا افتاده کسی چه میداند حدس زدن سن یک آدم یخ زده خیلی سخت است.با یک قلب یخ زده که روزی میتپید با چشمهایی که روزی میدید  و زیانی که حرف میزد.شاید برای دختری که دوست داشت شعر میخوانده و از دور نگاهش میکرده کسی چه میداند شاید هیچ وقت جرات نکرده به او بگوید دوستش دارد و زندگیش به او بسته است.شاید آن دختر عروسی کرده و او مانده با حرفهایی که هیچ وقت نگفته .آره حتما بهترین کار را کرده که میان کوهها آمده و اینقدر بی حرکت نشسته تا منجمد شده میخواسته جزئی از کوه شود سرد و بینیاز و کوه او را نگاه داشته تا هزار سال بعد قصه اش را برای آنها که می یابنش تعریف کند.شاید .شاید هم هیچ کدام از اینها نباشد و فقط شکارچی باشد یا چوپان یا ماجرا جو.هیچ کس بیشتر از یک انسان یخ زده امکان هر کس بودن را ندارد.

                                                   نوشته شده توسط سایه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 10:11  توسط سایه و هستی و یاسی  |